پارت نود :

مهتاب از اتاقش بیرون آمد و کمی جلوتر گوش ایستاد. نمی‌دانست برادرش چه می‌خواهد بگوید که آن‌ همه تعلل می‌کند. صدای سرفه‌های ممتد او را که شنید از مژگان خواست اسپری سیاوش را به دستش برساند.
مژگان اسپری را برد و سیاوش پاپسی زد تا راحت‎تر نفس بکشد. بهتر که شد در برابر نگاه‎های منتظر رو به آقا رهی کرد و با شرمساری گفت:
- بابت حرفی که می‌خوام بزنم، تو این جمع از همه بیش‏تر شرمنده‌ی Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • تینا

    2

    بینظیری خانم جاری زبونم قاصره از تمجید قلمتون ساده ساده ساده اما زیبا زیبازیبا👏👏👏👏

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    سپاس تینای عزیز... خوش بنشینه به نگاهتون💚

    ۱ سال پیش
  • میم

    2

    سیاوش بااین شرط میخواست بگه چقدر به داوود بی اعتماده

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    دقیقا همینطوره👌👌 و سیاوش هدفی جز این نداشته

    ۱ سال پیش
  • تینا

    2

    کلی حرف تو تک به تک کلمات هس از کار و رفتارهر شخصیت میشه یه چیزی یاد گرفت ممنونم برای زحمتی که میکشی د

    ۱ سال پیش
  • طاهره

    3

    اره خیلی خوب میشه ولی مهتاب عاشق داود و همین طور داود هنوز مهتاب دوست داره

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    از قضا بله، این دوتا از کودکی دلباخته‌ی هم هستن

    ۱ سال پیش
  • تارا

    2

    کسی چه میدونه تقدیر چه بازی هایی رو رقم میزنه برای آدم..ولی ازسیاوش صبور چنین تندی ب خواهر بعید بود .

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    بله رفتارش تند بود😢 اما سیاوش داره به آب و آتش میزنه تا مبادا روزگار بدی که خواهرش داشته دوباره تکرار بشه🥺

    ۱ سال پیش
  • لیلا

    3

    سیاوش با این شرط کاری کرد که دیکه مادر فولادزره داوود نذاره این وصلت شکل بگیره اگر عشق منطق سرش میشد محمد خوب بود اما اون دوتا همو دوست داشتن🥲

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    امان از این رعنا خانم... بله هدف سیاوش این بود که کاری کنه برن و پشت سرشون رو نگاه نکن

    ۱ سال پیش
  • Sedi

    1

    الهی؛ هم همسر خوب هم فرزند بعد از اون همه سختی چقدر قشنگ♥️♥️♥️♥️

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    ببینیم مهتاب چه تصمیمی میگیره!... ممنون از همراهیتون🌺🙏

    ۱ سال پیش
  • لیلا

    3

    جواب سیاوش به رعناخانوم کمش بود اما دلمو خنک کرد

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    صدالبته که کمش بود

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️